پیاده روی ...
قدم زدم ...

پیاده ...

اونم با خدا ...

خیلی حرفا داشت ...

خــــــــــــــــــیلی ...

دوست دارم خدا جونم ...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت22:55توسط نیناز |
حیف ...

بعضی وقتا یه کاری میکنیم یا اینکه تو انجام دادنش شک میکنیم – بی دلیل یا با دلیل - که شاید هیچ وقت دیگه نتونیم جبرانش کنیم و تا آخر عمرمون هم پشیمون باشیم ... یا شایدم یه وقتی بخوایم کارو انجام بدیم که دیگه خیلی دیر شده باشه ... حیف ...  خیلی هم حیف ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت22:16توسط نیناز |
؟؟؟

یعنی میگی میشه ؟؟؟

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت13:47توسط نیناز |
زندگی زیباست ... اگر ما بخواهیم ...

دلم میخواد یه خونه بسازم ... خب دلم میخواد برم به کارگرای خونه بغلیمون بگم چند تا آجر بهم بدن تا واسه خودم یه خونه بسازم ... چه لگویی بهتر از آجر های واقعی ؟؟؟   

--------------------------------------------

دیدین ؟؟ بعضی آدمها باعث میشن که دنیا جای قشنگتری برای زندگی بشه ...

مثلا اونایی که تو اتوبوس با اینکه خسته اند حاضرن باشن و جاشونو بدن به یه خانوم یا آقای مسن ...

اونایی که حواسشون به بچه ها هست و وقتی بهشون نگاه میکنن براشون شکلک در میارن و سعی میکنن بخندوننشون ...

اونایی که وقتی باهاشون دست میدی دستتو به گرمی میفشارن و حس میکنی که دوستشون داری ...

آدمهایی که وقتی تو اتوبوس باهاشون چشم تو چشم میشی بهت لبخند میزنند و روشونو بی تفاوت بر نمیگردونند ...

اونایی که وقتی میبینن ناراحتی و غصه میخوری هر کاری میکنن تا دوباره شادت کنن ...

اونایی که وقتی یه نابینارو تو خیابون میبینند که میخواد از چهار راه رد بشه دستشو میگیرن و کمکش میکنند ...

اونایی که از بچه های سر چهارراه  ها گل نرگس میخرن و خونه رو باهاش شاد میکنند ...

اونایی که بی دلیل به آدم زنگ میزنن و حال ادمو میپرسن ...

اونایی که تو خیابون با لبخند راه میرند ... گاهی عین بچه های کوچولو روی لبه خیابون قدم میزنند و تو خیابون بستنی قیفی لیس میزنند و با شیطنت چشاشون به آدم میفهمونن زندگی میتونه خیلی خوب تر باشه ...

--------------------------------------------

باید شاد باشیم ... هرچقدر هم که غصه داریم ... هر چقدر هم عذاب روحی رومون باشه باید بخندیم ... باید به همه یاد بدیم که زندگی مسخره تر از اونیه که ما فکرمونو مشغولش بکنیم ...

رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز ؟؟؟ 

زندگی شاد برای همه است ... همه باید شاد باشن و شاد زندگی کنند ...

همیشه شاد باشید و شادی کنید دوستان عزیز من ... و ممنونم از همدردی های مهربانانه شما ... که یادم انداخت منم باید شاد باشم ... دوستون دارم ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت17:46توسط نیناز |
نفس ما ...
هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم  ...

نخست : هنگامیکه به پستی تن میداد تا بلندی یابد.

دوم : آنگاه که در برابر از پاافتادگان ، میپرید.

سوم : آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.

چهارم : آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند ، خود را دلداری داد.

پنجم : آنگاه که از ناچاری ، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.

ششم : آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.

هفتم : آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت.

                                                                                                   جبران خلیل جبران

--------------------------------------------------------

دیشب خواب عجیبی دیدم ...

دیدم که دارم با خدا قدم میزنم و درد و دل میکنم ...

داشتم به خاطر گناهام ازش عذر خواهی میکردم و همش دنبال یه بهونه بودم که برای گناههای صورت گرفته عذری بتراشم ...

که یهو سرو کله یه مرد خوشتیپ پیدا شد ... یکمی که دقت کردم دیدم به نظرم خیلی آشنا میاد ... اما هر چی فکر کردم یادم نیومد ... به خدا گفت خدایا میخوام استعفا بدم ... از شغلم خسته شدم ... وقتی من هر کاری میکنم این بنده هات بهترشو خودشون بلدند ... دیگه چه نیازی به تلاش بی نتیجه من هست ؟؟؟ وقتی من هر کاری رو که یادشون میدم اونا 10 تا میذارن روشو انجام میدن که حتی به عقل منم نمی رسید چرا دیگه من باشم ... اونا دیگه نیازی به من ندارن ... بدون من هم همشون اهداف منو دنبال میکنن ...

خیلی کنجکاو شده بودم که اون کیه ؟؟؟ از فرستاده های خداست ؟؟؟ یعنی اینقدر بنده های خدا خوبن ؟؟؟

خدا پذیرفت و سری از تاسف تکون داد و اونو برگردوند به آسمونها ... وقتی داشت میرفت شعله آتیشو تو چشاش دیدم ... دیدم که با بالهای آتشین پرواز میکرد ... یادم افتاد که قبلا کجا دیده بودمش ... تازه اونموقع بود که با صدای ناله های خودم از خواب پریدم ...

خجالت آور بود ... بازم داشتم دنبال بهانه میگشتم ...

خواب بدی بود ... یعنی تعبیرش چی میشه ؟؟؟ خوابم خیلی مشابه نوشته ای بود که چند وقت پیش خوندم ... شاید تاثیر همون بود ...

+نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت14:19توسط نیناز |
دورغ گویی ؟؟؟
باشه قول میدم همون آدمک چوبی باشم که تو خونه پدر ژپتو بود ... خوبه ؟؟؟ مطمئن باش هیچ وقت بهت احتیاج پیدا نمیکنم ... مطمئن باش هیچ وقت دماغم دراز نمیشه که تو بخوای بیای و با یه اشاره کوتاهش کنی ... ولی ...

ولی خودت چی ؟؟؟ از خودت چقدر مطئنی عزیزم که هیچ وقت دماغت دراز نشه ؟؟؟ ها ؟؟؟

اما اگه فکر کردی مثل اخر ماجرای پینوکیو گوشام دراز میشه و دروغهاتو باور میکنم کور خوندی جانم ... کور خوندی ... بالاخره تو هم یه روزی یاد میگیری که با دروغ نمیشه همه کاراتو راست و ریست کنی ... یاد میگیری ... اون روز خیلی دور نیست ... ولی خیلی بیچاره ای ... چون اونموقع دیگه برای پشیمونی خیلی دیره ...

پی نوشت : به قول همون عزیز ... برداشت آزاد ...

پی نوشت ۲ : مخاطب خاص ندارد ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت22:56توسط نیناز |
معصومیت از دست رفته ...
تو چشماش که نگاه میکردم تنها چیزی که ازش میخوندم معصومیت بود ... معصومیت تلخی که خودش دوسش نداشت ... دلش نمیخواست با این معصومیتی که خدا بهش داده مجبور باشه از مردم گدایی محبت کنه ... دلش میخواست مثل اونا گرگ باشه و تو زندگیش بتونه حق همه رو از چنگشون دربیاره و برای خودش به ثبت برسونه ... اما همین معصومیتش ... همین نگاههای دوست داشتنیش بود که دلمو به درد میاورد ... دلم میخواست بتونم کمکش کنم ... اما نمیدونستم چطوری ؟؟؟ نمیدونستم که اون موقع چی میتونست کمکش کنه ... یادمه هیچ کسی هم نتونست کمکش کنه ... هیچ کس راهو نشونش نداد ... با اون چشمای پاکش به هرکسی که نگاه میکرد همه فقط درنده خویی رو یادش میدادن ... هیچ کس درک نکرد که یه بچه چطور میتونه براشون برکت بیاره ... اما اگه کمکش نکنن اون فرشته هم بعدا تبدیل میشه به یه گرگی مثل خودشون ...

خیلی وقت بود که ندیده بودمش ... خیلی وقت بود که نتونسته بودم بازم با معصومیت چشماش آروم بگیرم ... آخه هر وقت نگاهش میکردم یه جوری بود که آرومم میکرد ... نمیدونم چرا ... اون موقع ها خیلی دوستش داشتم ...

بعد از مدتها دوباره دیدمش ... خیلی فرق کرده بود ... قد کشیده بود ... بزرگ شده بود ... تو جامعه زندگی میکرد ... رفتم جلوتر ... تو چشماش خیره شدم ... اولش سرش پایین بود و نمیذاشت نگاهم تو نگاهش گره بخوره ... اما بالاخره سرشو بلند کرد و تو چشام زل زد ... رعشه گرفته بودم ... پس کجا رفته بود اونهمه معصومیت ؟؟؟ پس چی شد ؟؟؟ نگاهش شبیه همه آدمهای دیگه شده بود ... شبیه همه اونایی که میتونن تو یه چشم به هم زدن همه وجودتو ذوب کنن و با خودشون ببرن ته جهنم ...هر چی گشتم هیچی از اون نگاه پاکش نمونده بود ... هیچی ...

...

راستی کی مسئول بود ؟؟؟ شاید من ... شایدم ... نمیدونم ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت5:51توسط نیناز |
سام و علیک ...

سلام بر دوستان و سروران این بنده حقیر یعنی دقیقا نیلوناز خانم گل گلابتون  ...

پیش نویس : خب دیروز یه مطلبی گذاشتم که ذهنم یکمی قلقلک داده شد ... یعنی امروز میخوام نقیضشو بنویسم ... از اثرات فکر و خیاله ... سخت نگیرین ...

جونم براتون بگه که دلم میخواد تو دوران مامان بزرگ و بابا بزرگامون زندگی میکردم ... خب چی میشد مثلا منم عین خانمهای اون زمانهای قدیم ندیم ها یه دامن شلیته میپوشیدم و با یه روسری سه گوش خوشرنگ میومدم تو خیابون ... ابروهامم از اون پیوندی باحالا بود که عین خورشید خانمها میشدم ... بعدم تو خیابونا پر بود از مردایی که سیبیلشون از بناگوششون در رفته و یه کلاه باحال مشکی هم رو سرشونه و یواشکی گاهی خانمهارو که از جلو در مغازه اشون رد میشن نگاه میندازن ... واس خاطر اینکه پولی قرض بگیرن یه نخ از سیبیل مبارکو بذارن لای دستمال و سرشون بره قولشون نره ... اگه نامحرمی جلوی خانمی رو میگرفت جلدی برن و یه چاقو بردارن و طرف و از مهلکه به در کنن ... خانمها هم همه با دامنهای خوش رنگ تو خیابون واسه بقیه چشم و ابرو نازک کنن و دل ببرن ...

بعدشم میشد بشینی پای حرفای صد من یه غاز ملت و باهاشون حال کنی و فارق از دنیای مسخره اطرافت باهاشون گل بگی و گل بشنوی ... هر وقتم یه خواستگار برات پیدا شد بعد از کلی سرخ و سفید شدن و روسری جابه جا  کردن رو سرت با کلی دستپاچگی بگی هر چی آقامون بگه  ... منظور آقای اوله  ... ببخشید ولی یعنی آقامون حق داره هر گندی بزنه به 40 سال زندگیه آینده ما ...

تازه عاشق این دوچرخه های قدیمی ام که زنگ میزنن ... دلم میخواست برا یه بارم شده کتابامو بذارم جلوی دوچرخه امو باهاش برم مدرسه ... و کلی هم فخرشو به دوستام بفروشم ... خب البته مرام بچه های اون قدیما با الآنیا تومنی سنار فاصله داره ...

درهای خونه ها یه کلون داشته باشه که مخصوص خانمها باشه و یه کلونم مخصوص آقایون ... البته اسماشون فرق داره ولی خب من الآن یادم نیست ... خلاصه کنار هر خونه ای یه پیر نشین داشته باشه که هر عابری رد شد صاب خونه یه آب خنک و گاهی هم یه لقمه نون بهش بده و راهیش کنه ... کاش دل آدمها هنوزم همونقدر بزرگ بود ...

تو کل بازار سر جمع 10 تا مغازه باشه که همه مایحتاجتو ازشون بخری و شبم آقای خونه با یه بغل پر در و با پاش باز کنه و بیاد تو خونه ... وسط حیاط دستی به سر و صورتش بکشه و بیاد تو ... بچه هاهم از ترس مرد خونه همه یا برن قایم بشن یاهم برن سر درس و مخششون ...

از نداشتن حموم تو خونه هفته ای یه بار مجبور باشی کوله بار ببندی و واسه حموم رفتن و حداقل دوتا کوچه رو گز کنی ... سرخ و سفید بشی و برگردی خونت ... کلی هم سرخاب سفیداب به صورتت بزنی که نکنه یه وقت از بر و  رو بیفتی ...

یه حیاط داشته باشی با کلی گلهای شمعدانی که هر روز مجبور باشی به همشون آب بدی و خسته که شدی بشینی لب حوض آب وسط خونه و ماهی هارو تماشا کنی ...

واقعا زندگی اون زمانارو بیشتر از حالا دوست دارم ... اون موقع ها آدمها دلشون شاد بود ... وقتی یه نامه میومد دم خونه همه فقط منتظر بودن تا باسواد خونه بیاد و نامه رو بخونه ...

پی نوشت : زده به سرم ... دیوونه شدم رفت ... به نظرم دیگه یواش یواش باید به فکر یه دکتر خوب باشم    ...

پی نوشت 2 : واسه اینکه یکمی متنو به زبون خودم بخونین و یکمی برین تو حال و هوای همین لحظه من اینجوری نوشتم و یکمی لحن نوشته هام تغییر کرده ...

پی نوشت 3 : کوجایین که جوون مردم از دست رفت ... خب البته کجا رفتشو نمیدونم ؟؟؟

پی نوشت 4 : به قول یه عزیزی ... برداشت آزاد ...

پی نوشت ۵ : زت زیاد ...

...

ساعت 11:29 پنجشنبه شب نوشت : حیف که دلم خیلی گرفته ... آلودگیاش زیاد شده ... دنبال یه فیلتر خوب میگردم ... وگرنه یه مطلب باحال امروز تو ذهنم بود که ... الآن اصلا حوصله اشو ندارم ... شاید وقتی دیگر ...

شبیه این آدم کارتونیا با یه کلاه خواب وا رفته شدم ... میخوام فقط بخوابم ... شب بخیر ...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت2:9توسط نیناز |
زندگی کامپیوتری ...

تصور کنید اگه یه درصد زندگی ما آدمها عین کامپیوتر بود و قابلیت های مختلف داشت ... مثلا اینکه صبح به صبح پامیشدیم و دکمه روشن زندگیمونو میزدیم ... بعدش بعد از چند لحظه یه پسورد وارد میکردیم واسه اینکه هر کسی نتونه تو زندگیامون سرک بکشه و از فایلهای مختلف ذهنمون استفاده کنه ... بعد هم کانکت میشدیم با مردم دنیا ... یعنی هر وقت خواستیم میتونستیم با هر کسی که حتی نمیدونیم دقیقا چه شکلیه و چه بدی و خوبی هایی داره تبادل نظر داشته باشیم بدون ترس اینکه اون بخواد از ما و زندگی ما سو استفاده کنه ... بعدش هم هر وقت خواستیم بیایم بیرون که دیگه اون آدمها بهمون دسترسی نداشته باشن ... اونوقت میتونستیم با آزادی ذهنی به فایلهای مختلف زندگیمون برسیم ... یه فایلهایی رو دیلیت کنیم و یه سری خاطرات رو بارها و بارها مرور کنیم بدون اینکه حتی یه بخشاییشو یادمون رفته باشه ... اگه به کسی حرفی زدیم که نمیخواستیم اونو بگیم یا طرف رو ناراحت کردیم یه آندو میکردیم و بر میگشتیم به وضعیت مناسب قبل و بعد هم میتونستیم با یه ایمیل دل طرف رو بدست بیاریم ... هر جایی رو که اشتباه کرده بودیم عوض کنیم و یه جاهایی رو هم روتوش کنیم ... واسه خودمون زندگی مطلوبو بنویسیم و یا حتی بسازیم ... مثل کارایی که با نرم افزار های مختلف میشه انجام داد ... بعدشم هر وقت خسته شدیم زندگیمونو بسپریم به اسکرین سیور و یکمی استراحت کنیم در حالی که مطمئنیم زندگی به راه خودش میره و فقط ما نمیبینیمش ... بعد هم دوباره به کارامون بپردازیم ... چیزایی رو که نخواهیم هیچ کس ببینه رو هیدن میکردیم و خیلی خیلی کارای دیگه که با کامپیوتر میشه کرد و تو زندگی واقعی نمیشه ... دست آخرم که با یه شات دان زندگیمونو خاموش میکردیم در عین اینکه مطمئنیم که هیچ کس به داده های زندگی ما دسترسی پیدا نمیکنه ...

خب میدونم قشنگیه زندگی به واقعی بودنشه ولی گاهی هم آدم نیاز داره یه کاری رو آندو کنه ... یا یه زمانی رو به عقب برگردونه ... یا یه حرفی رو اصلا نزنه ... یا اصلا یه کاری رو هیچ وقت انجام نده ...

خیلی خوب میشد اگه خدا واسه زندگی واقعی ماهم آندو رو در نظر میگرفت ... کاش واقعا بود ...

پی نوشت : میدونم اینا همش تاثیرات کامپیوتری شدن زندگیه ... ولی خب چه میشه کرد ؟؟؟ کامپیوترم جزئی از زندگیا شده که گاهی آدم باهاش میره تو رویا های صورتی ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت14:57توسط نیناز |
بچه که بودیم ...
نمی دونم ییهویی چی شد که یاد بچگی هام افتادم ... دنیای قشنگیه دنیای بچه ها ...

اما من بکلی بچگیامو دوست نداشتم ... خب آخه بدترین چیز تو بچگی اینه که مجبور باشی از سر صبح تا ظهری که خواهرت از مدرسه برمی گرده خونه تنها باشی و در و دیوارو نگاه کنی ... با خودت حرف بزنی و تو عالم بچگی همه شعرهایی رو که بلدی بخونی ... بازم هنوز وقت داری که بخونی ولی دیگه چیزی یادت نمی آد ... خب آخه ۴ سالت بیشتر نیست ... حیف که از اون تیپ بچه های خیال پرداز هم نیستی که بتونی واسه خودت یه جور همبازی خیالی بسازی و باهاش بازی کنی ... هر وقت یاد بچگیام می افتم جز تنهایی هاش چیزی یادم نمی آد ... اما نمی دونم چرا بازم گاهی دلم پر می کشه واسه اون دوران ... کاش همه اون تنهایی های اون زمانو می شد شیفت کرد رو دوران جوانی ... که هر وقت دلت خواست بتونی تنها باشی و واسه خودت زندگی کنی ... بتونی راحت پاتو دراز کنی و غوطه ور بشی تو خواب و خیالهای زندگی خودت ... بتونی بی دلیل گریه کنی و جیغ و داد راه بندازی ... بتونی تو خیابونها بدویی و هیچ کسی هم نباشه بهت بگه تو دیگه بزرگ شدی ... هیچ صدای تلفنی تمرکزتو بهم نریزه ... هیچ کسی منتظرت نباشه ... مجبور نباشی با هیچ کسی حرف بزنی ...

جالبه چیزایی که تو دروان بچگی باعث رنجشم می شد الآن شده خواسته های دست نیافتنی من ... شاید الآنم خیلی چیزا داشته باشم که با اینکه دوسشون ندارم بعدا به آرزوهای دست نیافتنی تبدیل بشن ... شاید ...

 دلم می خواد دو روز رو تو زندگیم بدن به خودم ... نه هیچ کسی باهام حرف بزنه و نه هیچ کسی نگاهم کنه ... می خوام تو این دو روز زندگیرو بگیرم تو یه مشتم و تضادش رو هم تو اون یکی مشتم ... می خوام جدا بفهمم که زور کدومشون بیشتره ... می خوام یه فکر درست و حسابی برای باقی زندگیم بکنم ... احتمالا در راستای همون روزمرگی باشه این تفکراتم ولی خب دارم یه فکرایی می کنم ... برای تغییرات اساسی ... اگه به نتیجه برسم خیلی خوبه ... اما اول باید یه کارایی بکنم ... خیلی کارا دارم که باید دسته بندیشون کنم ... باید برای همشون برنامه ریزی کنم ... یه ۴ - ۵ ماهی شده که برنامه های زندگیم به هم ریخته ... باید درستشون کنم ... من می تونم ... آره ... می تونم ...

نمی دونم چرا این حرفارو اینجا نوشتم شاید به خاطر اینکه دلم می خواد یادم بمونه که چه روزی بود که یه همچین تصمیمی گرفتم ... به قول حوله تصمیم با " ص " ... خیلی کارا دارم ... اما از پسش بر می آم ... میدونم ...

پی نوشت : بچه که بودیم بچه بودیم ،بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم !!!

+نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت17:32توسط نیناز |
امیدی هست؟ همیشه
چند روزه که  به فکر سی دی های دکتر آزمندیان افتادم آخه یه بار توی سال ۸۵ منو از مشکلاتم نجات داده ولی حالا همشو یادم رفته ، می خوام دوباره برم و بهشون گوش کنم نمی دونم اینبارم حتما نجاتم می ده... امیدوارم

برام دعا کنید ...

خدایا! آن گونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم؛ و آن گونه بمیران که به وجد نیاید کسی از نبودنم

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت9:3توسط نیناز |